خرید بک لینک
دلم میخواهد برگردم به روزی که سختترین کارم حل کردن مسئلههای فیزیک بود و بزرگترین دغدغهام امتحان هفته آینده. روزهایی که پر بودم از آرزو و امید و ایمان داشتم که فردایی روشن خواهد آمد.

برچسب: نویسنده: یونا قاسمی تاريخ: دوشنبه 29 بهمن 1397 ساعت: 21:28

هر دم از این باغ بری می رسد. یا خری. یا هرچه. مهم این است که تا می آیم نفسی بکشم و سر و سامانی به اوضاع زندگی ت**می ام بدهم یک صاعقه ای از ناکجا پیدا می شود و یک نفر جفت پا می پرد وسط آرامش نسبی ام. م

برچسب: نویسنده: یونا قاسمی تاريخ: دوشنبه 29 بهمن 1397 ساعت: 21:28

نصف گریه های زندگی ام یا توی دستشویی بوده، یا زیر دوش، یا اگر خیالم راحت بوده که همه خوابند زیر پتو. متنفرم از وقتهایی که چشمهایم برای خودشان چکه می کنند و هر چه می گویم آخر بیشعورها! الان وقتش نیست. بگذارید بروم دستشویی، بگذارید اصلا بقیه بخوابند، بعد آنقدر چکه کنید تا کور شوم ولی الان ببندید آن شیر لعنتی را...

برچسب: نویسنده: یونا قاسمی تاريخ: دوشنبه 29 بهمن 1397 ساعت: 21:28

خانوم اجازه! ما اعتراض داریم. نه تنها هیچکدوم از درسایی که تو مدرسه یادمون دادین به کارمون نیومد، بلکه هیچ کدوم از حرفاتونم راست نبود. پاداش خوبی، خوبی نبود. خدا رو صدا زدیم، محلمون نداد. خونه محل

برچسب: نویسنده: یونا قاسمی تاريخ: دوشنبه 29 بهمن 1397 ساعت: 21:28

طوری سردمه که حس می کنم دیگه هرگز گرم نمیشم.

طوری غمگینم که حس می کنم دیگه هرگز، هرگز، هرگز خوشحال نخواهم بود...

برچسب: نویسنده: یونا قاسمی تاريخ: دوشنبه 29 بهمن 1397 ساعت: 21:28

کاش الان میتوانستم به دختر توی آینه بگویم غصه نخور! طلوع فردا را کنار دریا تماشا خواهیم کرد...

برچسب: نویسنده: یونا قاسمی تاريخ: دوشنبه 29 بهمن 1397 ساعت: 21:28

تا زمانی که چیزی را از دست ندهیم قدرش را نمیدانیم. خب مردهشور این حس مزخرف را ببرند. کاش بعد از این که یک چیزی را از دست دادیم هم قدرش را نمیدانستیم. این حس پشیمانی و سرخوردگی و عذاب وجدان تخمی به چه دردی میخورد؟ یعنی میخواهم بگویم اگر آنقدر بیشعوریم که قدر یک چیز با ارزش را تا زمانی که داریمش نمیدانیم، بهتر نیست تا آخر بیشعور بمانیم و هیچوقت نفهمیم آن چیز چقدر باارزش بوده که دست کم حسرت نخوریم؟

برچسب: نویسنده: یونا قاسمی تاريخ: دوشنبه 29 بهمن 1397 ساعت: 21:28

 هیچوقت نفهمیدم واقعا یک هیولای سیاه با بازدم مسموم پر از افسردگیاش زیر پوست عصر جمعه نفس میکشد یا صرفا تلقین و تکرار و البته بیکاری علت تنگینفسهای عصرهای جمعه است. اینجا آسمان دیده نمیشود. ابرها سرتاسرش را پوشاندهاند و بعید نیست الان "خون به جای بارون" از آسمان سرازیر شود. و من مانده ام حسی که الان دارم دلتنگی است یا دلگرفتگی یا دلمردگی؟ 

برچسب: نویسنده: یونا قاسمی تاريخ: پنجشنبه 2 فروردين 1397 ساعت: 1:55

صفحه بندی